تبلیغات
☺آسمان آبی من☺

☺آسمان آبی من☺
✿ آنچنان کار کن که گویی تا ابد زندگی خواهی کرد و آنچنان زندگی کن که گویی همین فردا خواهی مرد✿ 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
دوست دارید در آینده چه کاره بشوید؟!









«وعده یك لباس گرم ونرم» 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی

 اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را

 فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی

 ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای

 درآورد!

 

امیدوارم از خواندن این داستان زیبا لذت برده باشید..

 

بی صبرانه منتظر نظرات شما عزیزان هستم ..


[ شنبه 30 خرداد 1394 ] [ 04:51 ب.ظ ] [ miss.m ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


با سلام خدمت شما دوستان بازدید کننده

قصد من از درست کردن این وبلاگ بالا بردن اطلاعات

شما عزیزان در زمینه های مختلف است ....

بی صبرانه منتظر نظرات شما بزرگواران هستم .....✿

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
دریافت کد حرکت متن
Cute Cherry