تبلیغات
☺آسمان آبی من☺

☺آسمان آبی من☺
✿ آنچنان کار کن که گویی تا ابد زندگی خواهی کرد و آنچنان زندگی کن که گویی همین فردا خواهی مرد✿ 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
دوست دارید در آینده چه کاره بشوید؟!









یکی از سوالاتی که ذهن من رو در گیر کرده اینه که این آتیشنشان های محترم چرا همون طبقه اول نمی شینن که

وقتی میخوان برن ما موریت مجبور نشن از اون میله ها سر بخورن بیان پایین !!!!!!




طبقه بندی: عجیب، تست هوش، لطیفه،
[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 11:49 ق.ظ ] [ miss.m ]

یه ضرب المثل ایرانی هست که هیچی نمیگه

همینطور فقط زل میزنه تو چشات !

(0 _ o)

راز چیست ؟

چیزیه که شما به همه میگید که به هیچ کسی نگن !

طریقه سپری شدن روزهای هفته:

شنبـــــــــــــــــــــــــــــــــ…..ـــــــــــــــــــــــــــه

یکـــشنبـــــــــــــــــــــــــــ…..ـــــــــــــــــــــــــــه

دوشنبــــــــــــــــــــــــــــــ…..ـــــــــــــــــــــــــــه

ســه شنبــــــــــــــــــــــــــ…..ـــــــــــــــــــــــــــه

چهارشنبـــــــــــــــــــــــــــ…..ـــــــــــــــــــــــــــه

پنجشنبه.جمعه !

بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن

همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان !

عضنفر دیر میرسه مدرسه ، معلم میگه دوباره چرا دیر اومدی ؟

میگه : خواب فوتبال میدیدم ، بازی به وقت اضافه و پنالتی کشید !

تا حالا به این فکر کردین ؟

چرا سیصد تومن ، سی تا صد تومنی نمیشه

ولی هشتصد تومن ، هشت تا صد تومنی میشه !؟

معلم تاریخ : حکومت مغول ها از کجا تا کجا بود ؟

حیف نون : آقا مطمئن نیستم ولی فک کنم از صفحه 15 تا 26 !

نظـــــــــــــــــــر نظـــــــــــــــــــــــــــر

منبع:توت فرنگی کوچولو




طبقه بندی: لطیفه،
[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ miss.m ]

نتیجه بازدید
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.

 

شکلک های ساناز




طبقه بندی: لطیفه، داستان های جالب،
برچسب ها: داستان جالب،
[ شنبه 27 خرداد 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ miss.m ]

سگم رو بردم پیش دامپزشک، منشیش میگه سگتون مریضه؟

میگم پـــَ نَ پـــَ خودم هاری گرفتم سگم گفت آشنا داره منو آورد اینجا معالجه کنه.


رفتم درمونگاه , منشیه میگه : مریض شمایید؟
گفتم پَــــ نَ پَــــ من میکروبم , اومدم خودمو معرفی کنم!


با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازیم

 




به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!


زنگ خونه دوستمو زدم میگم حمید هست؟ پدرش میپرسه حمید خودمون؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــ حمید تبلیغات رب تبرک رو میگم!


با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم

سوال پرسیده ، یه کم مکـث کردم ،

میگه داری فکر میکنی ؟!میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ صبر کن داره.... Load میشــه!

نظرررررررررر

 

منبع:                         http://castelgirls.mihanblog.com




طبقه بندی: لطیفه،
[ سه شنبه 16 خرداد 1391 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ miss.m ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


با سلام خدمت شما دوستان بازدید کننده

قصد من از درست کردن این وبلاگ بالا بردن اطلاعات

شما عزیزان در زمینه های مختلف است ....

بی صبرانه منتظر نظرات شما بزرگواران هستم .....✿

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
دریافت کد حرکت متن
Cute Cherry